زمین عروس شده بود و آسمان سخنور ، باد نوای شادی مینواخت و برف آرام آرام چون شکر نعمت از نای رحمت فرود میآمد .
شبی از شبهای زمستان قدیم ، دانههای سپید در پرتو چراغهای کمنور «جالی» رقصکنان بر خاک مینشستند و سیاهی را در خود میبلعیدند.
آن شب کشاورزان دهکده راشک ، سر سجاده از خدای خویش شکر میگفتند و دلهایشان چون دانه برف نرم و سپید در بطن زمین فرو مینشست.
اما دو جوان قصه ی ما -احسان کریمی و محمدحسین عزیزی- نه به نیت شکر بلکه به شور خام جوانی دل در شکار گنجشکان داشتند . شب دراز را با تفنگهای دمپر ، با بوی باروت و رویاهای کودکانه گذراندند تا صبح برفی را به خون بازی بدل کنند.
سپیده که برخاست آسمان صاف صاف بود و خورشید از پس کوه «کتلک» نور طلاییاش را بر پهنه برف میپاشید. بامها پر از مردمانی بود که برف میروبیدند و دود بخاریها در هوا نقش میزد .
گنجشکانی که شب یخزده را تاب آورده بودند ، اکنون در پی دانهای کوچک به زمین میآمدند ، بیخبر از آتشی که در لوله سرد تفنگ نهفته بود.
احسان و محمدحسین ، چکمه بر پا و کت بر تن ، سبکدل در کوچهها میرفتند تااینکه نخستین تیرشان ، سفیدی برف را به سرخی آمیخت. و پرندگان آزاد ، یکییکی بر زمین افتادند و جان لطیفشان در کیسهای از غرور جوانی به دام افتاد .
از قضا مسیرشان از برابر خانه «مرحوم امامقلی» عزیزی گذشت ، مردی نیکوسیرت و آرام که روانش در امان خدا باد .
در آن دم «عمه شابی» با صدای «بیو بیو» مرغهایش را میخوانْد تا دانه پاشد . جوانان هم طعمه تازه را دیدند و بی محابا به حیاط درآمدند . با سلامی و خندهای ، تشت دانه پیش چشمشان برق میزد.
محمد گلپسر خانواده که کمی تندخوی و بیحوصله بود ، تمنای تیری از احسان کرد “برای تسکین اعصابش” چه بازی تلخی میان شوخی و سرنوشت . احسان درنگی کرد اما اصرار پسرعمو و رضایت عمو امامقلی بر تصمیم افزود.
اسلحه دمپر بار دیگر با باروت و ساچمه آکند شد . محمدحسین لبخندی به احسان زد که “داشته باش” و نگاهش را بر نوک تفنگ دوخت . احسان اما در عمق نگاه او خواند که این تیری معمولی نیست ، تیری است که عاقبتِ سپید زمین را به خون رنگین خواهدکرد.
دمی بعد ، با فریاد «بزن، مزن» و همزمانی صدای شلیک با بانگ “لیکه” عمه شابی ، مرغها یکی پس از دیگری فرو افتادند و خون ، تشت دانه را گلگون کرد و سکوتی سنگین بر حیاط فرود آمد .
بهشتاب ، سرهای پرندگان جدا شد و در سطل افتاد و شرم و پشیمانی ، چون دودی غلیظ بر چشمان جوانان نشست.
خانوادهٔ محمد او را سخت ملامت کردند آنچنان که حسرتی بر دل ماند که “کاش آن روز باران میآمد تا باروت خیس شود و دلها خشک نگردد.”
رحمت خدا بر روح پاک امامقلی و فرزند نازنینش محمد باد. و برای احسان و محمد حسین عزیزی که در طوفان جوانی ، خطا کردند و از آن آموختند ، دعای عاقبتبهخیری و دلی سپیدتر از برف را آرزو دارم.
فرهاد عزیزی (فرزند مظفر)
برچسب:
نویسنده: کیان رفیعی